خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

«چگونه می‌توانم حقِّ همه‌ی این موضوع را ادا کنم؟ همّتِ خود را به توضیحِ مختصری درباره‌ی بخشِ کوچکی از اصولِ بنیادینی که این روش بر آن‌ها مبتنی است، به سبکی ناقص، سبکی در میانه‌ی اشاراتی مُبهم و با بیانی خوانا، مقصور داشته‌ام.»

.فتوحاتِ مکّیّه‌ی ابن‌عربی.

آخرین مطالب

   اگر نگوییم بخش اعظم، دست کم مقدار قابل توجهی از علاقه و توجه ادیان دیگر یا تحمل آنها در دنیای مدرن، نه براساس فهم و درک متقابل، بلکه صرفاً نتیجهی کنجکاوی آکادمیک یا بیتفاوتی دینی همراه با «خرافهی آزادی» است؛ ولیکن با این همه، بسیاری از متدیّنان (مثلاً بعضی مسیحیان بسیار متدیّن) باید بدانند که آیین بودا نیز درست مانند مسیحیت، یک دین اصیل است و در طول بیش از دو هزار سال گذشته، نیازهای معنوی میلیونها آسیایی را، چه بسا خیلی بهتر از دین مسیحیت برآورده کرده، و دانستن این نکته ایمان این مسیحیان متدیّن را بسیار تقویت میکند. این مسیحیان باید به این دلیل این نکته را بدانند که، در غیر این صورت، با آگاهیهای تیز و شدید امروزی نسبت به دیگر ادیان، آنان به تقدیر و مشیّت الهی و نهایتاً به خود مسیحیّت، که عزّت آن تماماً وابسته به عزّت الهی است، بدبین میشوند. به بیانی جامعتر، پیش از آنکه جان دینداران بتواند با هریک از ادیان جهان آرامش و اطمینان بیابد، باید بدانیم که اسم «الرّحیم» یک واژهی توخالی نیست، و فقط یک امّت یا یک گروه از آدمیان نیستند که خدای تعالی «برگزیده» است؛ و هرچند که این حقیقت هیچگاه از کسانی که باید آن را میدیدند پوشیده نبوده است، اما شاید امروز این حقیقت از هر زمان گذشته دستیافتنیتر است.

   جای تأمّل است که یکی از پاپهای دوران ما بود، و نه هیچیک از دورانهای پیشین، که به سفیر و نمایندهی خود که به یک کشور اسلامی میفرستاد، گفت: «مپندار که به میان بیدینان میروی. مسلمانان هم به بهشت میروند. راههای رسیدن به خداوند بیشمارند

   برای برخی از اشخاص که دینشان را به کلّی، یا تا حدّی، از دست دادهاند، کمک ادیان دیگر راهی است، یا میتواند باشد، که آنان بدان بازگردند، زیرا غالباً نگاه بیطرفانه و بدون تعصّب به ادیان دیگر آسانتر است؛ و هرکس بتواند بینشی شفّاف نسبت به مذهب اصیل و حنیف هریک از ادیان پیدا کند، صلاحیّت آن را پیدا کرده است که موضع معادلهای آن را در همهی ادیان دیگر، از جمله در دین خودش، تشخیص دهد، زیرا مذهب اصیل (در هر دینی) به غیر از جنبهی خاصّ آن، یک جنبهی عامّ هم دارد. در مورد جنبههای خاصّ، تشخیص معادلهای اَشکال عبادات همیشه آسان نیست، اما در ویژگیهای عامّتر، مذهب اصیل (در همهی ادیان) اساساً همیشه یکسان است، و یکی از بدیهیترین -و در عین حال نافذترین- ویژگیهایش وفور و جامعیّت است، بدین معنا که نیازهای آدمی را در همهی زمینهها و در تمامی سطوح قابلیتهای معنوی ارضا میکند. یکی از علل اصلی برای اینکه هیچکس نباید حتّی تصوّر کند که میتواند به بیش از یک دین عمل کند آن است که هر دین -بدان سبب که «حنیف»، یعنی یک کلّیّت تماماً فراگیر است- مستلزم تعهّدی تامّ میباشد که این تعهّد هیچ بخشی از وجود انسان را برای پیروی از اغیار باقی نمیگذارد.


باورهای کُهن و خرافههای مُدرن/نویسنده: مارتین لینگز/مترجم: سعید تهرانینسب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۷
صاد مصطفی

   یکی از میراثهایی که بهگونهای استثنایی درست و کامل و بیعیب از گذشتههای بسیار دور وارد دوران حال شده و بنابراین میتواند به عنوان یک «سنگ محک» عالی به کار رود، زبان عربی است. این زبان سرنوشت عجیبی داشته است. اولین باری که اعراب بر روی صحنهی تاریخ ظاهر میشوند، به صورت قومای شاعر است؛ اشعارشان طیفی وسیع و متنوّع از بحور و اوزان عَروضی دارد و تفریباً تنها سخن غیر منظوم ایشان، مکالمات روزمرهشان است. آنان خطّی نسبتاً ابتدایی داشتند که فقط عدّهی بسیار کمی میتوانستند از آن استفاده کنند و در هر حال ترجیح میدادهاند که اشعارشان را دهان به دهان توسط کلام زندگان به نسلهای پسین منتقل کنند؛ و به احتمال زیاد، تا زمان ظهور اسلام، آنان بیسوادترین اقوام سامی بودند. بدون شک این امر، دست کم تا حدّی، روشن میسازد که چرا زبان آنان چنان فوقالعاده دستنخورده باقی مانده بود. اگرچه شواهد زبانشناسی حاکی از آناند که خود این زبان شاخهای از زبانای حتی کهنتر و بنابراین مفصلتر و پر طنینتر بوده است، اما حتی ۶۰۰ سال پس از میلاد مسیح، صورت زبان عربی از زبان عبریای که موسی (ع) در حدود دو هزار سال پیشتر از آن زمان تکلّم میکرده است، به زبان «سام» نزدیکتر بود. آنچه سوادآموزی را بر تازیان قرن هفتم میلادی تحمیل کرد، اسلام -یا به عبارت دقیقتر، نیاز به ثبت و ضبط فوقالعاده دقیق یکایک حروف و کلمات قرآن- بود؛ اما قرآن نیز زبان کهن خود را به عنوان الگوی کامل برجا نهاد، و از آنجا که مسلمانان میبایست آن را تا حدّ ممکن حفظ و قرایت میکردند، حضور مستمرّ عربیِ قرآنی بر زبان مردمان باعث شد تأثیر مخرّب سوادآموزی جبران شود. بدین ترتیب به سرعت یک رشتهی علمی معیّن برای ضبط و حفظ تلفّظ دقیق آن پدید آمد؛ همچنین، قرنها تلاش مداوم مسلمانان برای الگوبرداری و تبعیت از سنّت پیامبرشان در سخن گفتن، از انحطاط زبان جلوگیری کرد. در نتیجه، زبان او همچنان تا به امروز زنده است

   سانسکریت هم داستانی شبیه زبان عربی دارد؛ با بُرد شگفتانگیز و تنوع آواهای حروف ساکنش، جز اینکه نتیجه بگیریم در واقع اعضا و اندام گفتاری و شنیداری بشر در گذشتههای دور به مراتب بهتر و ظریفتر از امروز بودهاند چارهای برایمان نمیماند.



باورهای کُهن و خرافههای مُدرن/ نویسنده: مارتین لینگز/مترجم: سعید تهرانینسب

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۹
صاد مصطفی

   در میان اعرابِ پیش از اسلام، رسم خانوادههای اشراف مکّه این بود که پسرانشان را به صحرا بفرستند تا در میان بادیهنشینان رشد کنند، زیرا همه میدانستند که عربیِ این چادرنشینانِ کاملاً بیسواد، از زبانِ برادرانِ «متمدّن»تر ایشان در مکّه، خالصتر است.

   شک نیست که به طور کلی، «تمدّن» لبهی تیز هوشیاری و بیداری انسان را، که ضروریترین ویژگیهای لازم برای حفظ زباناند، از میان میبَرَد. مخصوصاً سوادآموزی نوعی حسّ امنیت کاذب به آدمیان میدهد که باعث میشود تصوّر کنند از این پس دیگر گفتار روزمرّهشان تنها خزانهای نیست که گنجِ زبان را باید در آن نگهداری کنند؛ و وقتی تصوّر دو زبان -یکی نوشتاری و دیگری گفتاری- ریشه دوانید، زبان گفتاری محکوم به زوالی نسبتاً سریع است و باید مآلاً زبان نوشتاری را هم با خود به قعر فرو بَرَد؛ ترجمهی انگلیسی نوینِ کتابِ مقدّس بهعنوان شاهدی برای این مدّعا کافی است

   الهامات آشکار بعضی هنرهای خوشنویسی جهان نشان میدهد که وقتی آدمیان شروع به مکتوب ساختن واژگان گفتاری کردند، این کار آنان «به امرِ خدا» بود و نه حتّی صرفاً «به اذنِ خدا». در واقع، این نه کتابت، بل صنعت چاپ بود که باعث شد جهان امروز، چنانکه مشهود است، به پشتهای عظیم از کتابهای دورریختنی تبدیل شود

   زمان، زبان را میفرساید و از کیفیّت آن میکاهد، هر زبانای همیشه، از لحاظ کمّیت، لغاتی را که مردمش بدانها نیاز دارند، داراست. مثلاً افزایش عظیم اشیاء مادّی، افزایشی متناسب با آنها را در اسامی موجود در آن زبان ایجاد میکند. اما بر خلاف زبانهای نوین که واژههای جدیدشان را باید بهطور مصنوعی اختراع و از بیرون به آنها اضافه کرد، در مورد کهنترین زبانهای شناخته شده میتوان گفت که آنها علاوه بر لغات مورد استعمال روزمرّه، دارای هزاران کلمهی غیرمستعملاند که در صورت لزوم، بهواسطهی ظرفیت تقریباً نامحدود تشکیل لغات، که ذاتی ساختار زبان است، مانند اعضای یک پیکر زنده، میتوانند ساخته شوند. از این منظر، زبانهای مُدرن را میتوان «مُرده» یا «رو به مرگ» خواند؛ و در مقام مقایسه، زبانهای کهنتر، حتّی اگر، از این لحاظ که اکثر مردم دیگر از آنها استفاده نمیکنند، «مُرده» باشند، مانند موجودات زنده، در درون خود بسیار فعّالاند

حتماً در گذشتههای دور، گپهای بیهوده، یعنی بیان تند و نسنجیدهی افکار، وجود نداشته است. چرا که زبانهای کهن با آن سازگار نبودند؛ همچنین وقتی تفکر آنان (در مقایسه با معاصرین) کمتر ظاهرفریب و سطحی بوده و وقتی برای بیان افکار خود وقت و زحمت بیشتری صرف میکردهاند، قطعاً در گفتن آن نیز بیشتر درنگ میکردهاند.



باورهای کُهن و خرافههای مُدرن/نویسنده: مارتین لینگز/مترجم: سعید تهرانینسب

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۵
صاد مصطفی

اَلْحَمْدُ للهِ الَّذِی هَدَانَا لِحَمْدِهِ[۱]

       چه‌قدر محتاجِ آمدن‌ت بودن

         چه‌قدر محتاج‌تر به رسیدن به تو...



[۱] جنابِ زین‌العابدین علیه‌السّلام این جمله را به زبان می‌آورده‌اند در هنگامه‌ی دیدارِ رویِ ماهِ یار. که یعنی «حمد» او، همان دیدارِ اوست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۶
صاد مصطفی

ادیان بر سر اینکه روند تاریخی بشر «تکامل» نبوده، بل «تناقص» بوده است متّفقالقولاند


برای کسانی که قادر به درک این نوع نگرش هستند، فهم این نکته دشوار نیست که مرحلهی کشاورزی -پس از رسیدن به مرتبهی خاصّی از توسعه- نه تنها هیچ پیشرفت نکرد، بلکه در واقع «لبهی نازک فانه‌[۱ی آخرین فاز انحطاط بشر بود. مسلماً در روایت کتاب عهد عتیق این «فانه»، که شامل صدها نسل بشری است، در شخصیت قابیل خلاصه میشود که نمایندهی کشاورزی (در مقابل [برادرش هابیل که به] شکار و گلّهداری [اشتغال داشت]) است، شخصیتی که اولین شهرها را ساخت و اولین جنایت را مرتکب شد. مطابق تفسیر سِفرِ تکوین، قابیل «به کشاورزی عشق میورزید»، و اینچنین وابستگی از دیدگاه چادرنشین شکارچی و گلّهدار، و احیاناً کشتکار، یک قدم در سرازیری انحطاط با شیب تند بود، زیرا کشاورزیِ حرفهای یعنی قرارگرفتن در یک مکان، که به ساخت روستا میانجامد، روستاهایی که دیر یا زود گسترش یافته به شهر تبدیل میشوند؛ و در دنیای کهن، همانطور که زندگانی چوپانی همیشه با بیگناهی و سادگی همراه بود، شهرها به نسبت، مکان گناه و فساد شمرده میشدند. تاسیتس[۲] حکایت میکند که ژرمنهای زمان او از خانهها وحشت داشتند؛ و حتی امروز هم اقوام چادرنشین و نیمهچادرنشین هستند، مثلاً سرخپوستان، که از روی طبع، کشاورزی یا هر کاری که آنها را در یک مکان پایبند و بنابراین آزادیشان را محدود کند، پست میشمارند.

«سرخپوست قصد مستقر ساختن خود را روی کرهی زمین ندارند، زمینای که در آن همهچیز، مطابق قانون تثبیت و تکاثف، یا بهتر است بگوییم تحجّر و سنگشدگی، مستحق متبلور شدن است؛ و کلید فهم بیزاری سرخپوستان از خانهها، مخصوصاً خانههای سنگی، و نیز فقدان خط و کتابت که مطابق این دیدگاه جریان و لطافت روحِ مقدَس را مقیّد کرده و میکُشد، همین است.»[۳] این نقل قول ما را از موضوع کشاورزی به سواد میبرد، و در همین رابطه به یاد میآوریم، چنانکه سزار گفته است، کاهنان درویید (Druids) نیز معتقد بودند مقیّد کردن اعتقادات مقدّس به خط و کتابت، به مثابهی بیحُرمتی به آنهاست. مثالهای متعدد دیگری میتوان زد که همگی نشان میدهند نبودِ نوشتار، همچون نبودِ کشاورزی، میتواند اثر مثبت داشته باشد؛ و در هر حال، هرچقدر هم به طرز تفکری که مهارت و ظرفیت زبان را از باسوادی جداییناپذیر میشمارد عادت کرده باشیم، یک دقیقه تفکر کافی است تا نشان دهد که میان این دو هیچ رابطهی بنیادی وجود ندارد، زیرا فرهنگ زبان کاملاً از الفبای مکتوب -که در تاریخ زبان (به مثابهی یک موضوع یکپارچه) صرفاً یک ضمیمهی بسیار متأخّر به شمار میرود- متفاوت است. چنانکه آناندا کوماراسوامی، دربارهی آنچه خودش «مجموعهای کلی از ادبیات رسولانه، که هم شامل کتاب مقدّس است، هم وِدا، هم اِدّا و هم حماسههای بزرگ، و به طور کلی، بهترین کتابهای جهان» مینامد، نشان داده است:

«بسیاری از این کتابها مدّتها پیش از آنکه نوشته شوند، وجود داشتند، و بسیاری هیچگاه نوشته نشدند، بعضی هم یا گم شدهاند یا در آینده گم خواهند شد



باورهای کُهن و خرافههای مُدرن/ نویسنده: مارتین لینگز/ مترجم: سعید تهرانینسب



[۱] فانه یا گُوِه (قطعه چوب نجّاران با سطح مقطع مثلثی). ضربالمثل «لبهی نازک فانه» (Thin edge of the wedge) که در زبان انگلیسی، موزون نیز هست، کنایه از آغاز ناخوشآیند فرآیندی بس طولانی و ناخوشآیندتر شونده است.

[۲] کُرنِلیس تاسیتس (Corneluis Tacitus) سناتور و تاریخنگار روم باستان (متعلق به قرن یکم میلادی).

[۳] Frithjof Schuon, Language of the Self, p. 220




پینوشت۱: به این فکر میکردم که تمامی انبیاء، چوپان بودهاند، مانند هابیل.

پینوشت۲: قبلترها جایی خوانده بودم که زبانِ عربی، زبانای است بدون خط.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۸
صاد مصطفی

اوّل:


إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ﴿۷﴾

[موسی به اهلِ خویش گفت: من آتشای به نظرم رسید! زودا که از آن خبری برایتان آورم، یا پارهی آتشای، باشد که گرم شوید]

.سورهی النّمل.


در تعلیمات عرفانی همهی ادیان، اشاراتی به سه درجه از ایمان وجود دارد و در عرفان اسلامی، یعنی تصوف، این سه درجه معروفاند به «علم الیقین»، «عین الیقین» و «حق الیقین»، و تفاوت میان آنها با در نظر گرفتن عنصر آتش به عنوان رمزی از حقیقت الهی توضیح داده میشود. پایینترین درجه یعنی «علم الیقین» متعلق به کسی است که معرفت او از آتش فقط از شنیدن توصیف آن به دست آمدهدرجهی دوم یعنی «عین الیقین»، علم کسی است که آگاهیاش از آتش، از مشاهدهی شعلههای آن حاصل گشتهاما بالاترین درجه یعنی «حق الیقین» را آنکس دارد که در آتش سوخته گردد.


فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَى ﴿۱۱﴾ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿۱۲﴾

[پس چون بدان رسید، ندا داده شد: «ای موسی! من «من» هستم! پروردگار تو! پایپوش خویش را به در آور، که تو به وادی مقدّس طویٰ درآمدهای!»]

.سورهی طه.


فنای موسی در «حق الیقین» هنگامی که به «بوتهی مشتعل» رسید با برکندن کفش خود نمایانگر میشود، که همان برافکندن مبنای هستی خویش استنام این وادی [طویٰ] به معنای «برهم چیدن» است. در واقع موسی هنگامی که از وجود آتش آگاه شد، به «علم الیقین» نایل گردید. و چون در مقام مشاهدهی آتش قرار گرفت، به «عین الیقین» رسید. و چون [مانند ابراهیم خلیل] در دل آتش درآمد، در «حق الیقین» فنا گشت [و پروانه شد]…


.برگرفته از «کتاب یقین»، نوشتهی مارتین لینگز.


بوته‌ی مشتعل


دوّم:

در تورات از شمعدانی هفتشاخه (متشکل از یک شاخهی اصلی و سه شاخه در هر طرف آن) سخن به میان آمده است که موسی آن را به امر پروردگار خویش از طلای ناب ساخته و با روغن زیتون خالص در چهالسال سرگردانی قومش روشن نگاه میداشته است. نام این شمعدان «مِنورَه» (در عبری מנורה) است، از ریشهی سامی n-w-r (نَوَرَ) و به معنای «نورانی کننده، درخشنده». به لحاظ لغتشناسی با واژهی عربی «مَنارِه» [که از واژهی «نار» آمده] به معنای «شمعدان» و «فانوس دریایی  یا خانهی نورانی (Lighthouse)» یکی است. در آیینِ موسی، این شمعدان نماد همان «بوتهی مشتعل»ای است که با موسی سخن گفت. بعد از بنای معبد در اورشلیم، این شمعدان در اطاقای که محل درآوردن کفشهاست، در ضلع جنوبی معبد قرار داده شد. در مورد چگونگی قرار گرفتن آن در معبد، نکات متعددی وجود داشته است: به عنوان نمونه، علیرغم قرار گرفتن «مِنورَه» در معبد [که به نظر میرسد یکی از آن بیوت که در آیهی «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» از آنها یاد شده، همین معبد باشد]، در تلمود (تورات شفاهی) از مشاجره و نزاع میان دو دانشمند یهودی بر سر جهت قرار گرفتن شمعدان سخن به میان آمده است: راستای قرارگرفتن شمعدان «شمالی-جنوبی» بوده یا «شرقی-غربی»؟ گویا یکی از وقایعنگاران که شاهد تخریب معبد نیز بوده است، آورده که شمعدان مایل قرار گرفته بوده، به سمت «جنوب» و «شرق» [کعبه در جنوبشرقی معبد قرار گرفته است].



سوّم:

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵﴾


چیزی هست که بندهای یک و دو را با سه به هم وصل میکند، آن کلمهی «الله» است. «مِنورَه» نمادِ درختِ زیتونِ مشتعل است؛ همان درختای که «موسی آن را نار دید و نور بود…». موسی «مِنورَه» را به امر پروردگار خویش ساخت. گویی «مِنورَه» نماد است و «نور» نمود و «الله» بود. بین ظاهر  و باطن «مِنورَه» با باطن و ظاهر «الله» ارتباطی ناگسستی است: نام (باطن) او همان صورت (ظاهر) او است و صورت (ظاهر) او همان نام (باطن) او؛ چه او را بخوانی و چه او را به تصویر درآوری، یکی است: شمعدانِ هفتشعله، بوتهی مشتعل، الله



الله نورِ آسمانها و زمین است، اما نورانیّتِ او از نار نیست. نورِ او از ذاتِ او است. کمااینکه نورانیّتِ درختِ زیتون از زَیْتِ آن است: ذاتِ درختِ زیتون، زَیْتِ آن است. او خود نورانی است، حتی اگر شعلهی نار بدان نرسیده باشد. نورانیّتِ نار عارضی است و نورانیّتَ زَیْت ذاتی. نورِ او ورای نورِ نار است: نُورٌ عَلَى نُورٍ. نورِ آن زَیْت ضیاء است و نورِ آن نار، نور: «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا» قرآن به خورشید میگوید «ضیاء» و به ماه میگوید «نور». برای همین است که میگوید «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ».


جایی دیگر میگوید: «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»: «چراغ» ریشهی واژهی سُریانی s̲h̲rāḡā یا s̲h̲rāg̲h̲ā (که با واژهی «شرق» نیز مرتبط است) و واژهی عربی «سراج» است. سراج مجموعهی مصباح و زجاج است. مصباح فتیله است و زجاج گوهریست آسمانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۷
صاد مصطفی

در حدیث آمده از نبی صلوات‌الله که فرمود: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ فَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم» یعنی: طلب کنید آن علم را حتی به صین، همانا طلبِ علم بر هر مسلمانی فریضه است.


اولین معنایی که برای واژه‌ی «صین» آورده‌اند، «چین» است و حدیث را این‌گونه تعبیر نموده‌اند که برای کسبِ علم، مسافت‌های طولانی، حتّی تا چین را بپیمایید و علم را به دست آورید. امّا اگر به معنای «علم» در قاموسِ آموزه‌های نبی صلوات الله بپردازیم، خواهیم یافت که مُرادِ ایشان از علم، علمِ سکولارِ دنیویِ الحادی نیست تا به‌خاطرِ آن تا دوردست‌های الحاد و شرک و کفر برویم؛ اگر مُرادِ ایشان، علمِ دینیِ آسمانیِ الاهی است، در این صورت وجودِ نورانی و مبارکِ جناب‌شان، شهرِ علم است و جنابِ امیرِ مؤمنان، بابِ آن شهر. پس سؤال این است که «صین» مربوط به کدام جغرافیاست؟ اگر جواب «چین» است، آیا پیامبری در چین برخاسته یا مردمانِ آن سرزمین، چیزی می‌دانند که نبی صلوات الله از دانستن یا فهماندنِ آن به ما عاجز است که ما را، آن هم با چنین لحنی، حوالت به چین نموده؟ شاید در این حالت، عمیق‌ترین برداشتِ باطنی از علم، «نور» باشد و چون آفتاب از سرزمینِ «چین» برمی‌آید، اشارتی باشد به این‌که علم را از سرچشمه و مطلع و آغازگاه‌ش به‌دست‌ آورید؛ شاید…


در لغت‌نامه‌ی دهخدا، ذیلِ واژه‌ی «صین» علاوه بر معانی متعارف آمده است: صین. (اِخ ) (نخله‌ی پست) دشتِ صین همان دشتِ بنی اسرائیل و دشتِ جعفر است (سفر اعداد 13:21 و 34:3) که بر حدود اراضی یهودا و در بخشِ غربی بلادِ ادوم واقع بود. (صحیفه‌ی یوشع 15:1 و سفر اعداد 20:1 و 27:14) و گاهی از اوقات قادش در دشتِ صین (سفر اعداد 33:36) و گاهی در دشتِ فاران مذکور گشته (سفر اعداد 13:26) و اشکالی که در آنجا واقع است، این است که فاران تمام آن دشت است و صین زاویه‌ی دشتِ شمال شرقی آن می‌باشد (قاموس کتاب مقدس).


«دشتِ صین» کجاست؟ شاید اگر آن را به صورتِ «سینا» یا «Sinai» ببینیم، آشناتر به نظر آید. مُعرَبِ «Sinai»، اگر آن را اسمِ خاصّ در نظر بگیریم، «سینا» است یا «صینا»؟


چرا آن سرزمین را «Sinai» نام نهاده‌اند؟ شاید چون پیش از آیینِ موسی، در دینِ مردمان آن وادی و در الهیاتِ عکّادیان، «Sin» خدای «ماه» بوده که در مقابلِ «Sun» یا «Shamash» (شمس) که خدای خورشید بوده قرار می‌گرفته است؛ و آن سرزمین را از این‌رو «Sinai» نام نهاده‌اند که ماه در آن‌جا غروب می‌کرده، یعنی «سرزمینِ ماه».


آیا این «Sin» با چهل سال سرگردانی بنی‌اسراییل در صحرای سینا (Sinai) که به دلیلِ گناه/Sin بوده، ارتباطی دارد؟ و آیا این‌که ریشه‌ی کلمه‌ی «Sin» در زبانِ عِبری، «گُم شدن» و «از دست دادن» است، فرقی در فهمِ ما از «Sin» ایجاد می‌کند؟ و آیا این‌ها با غروبِ ماه و گُم‌گشتگی و سرگردانی و فرورفتن در تاریکی شب و ظلمت و ضلالت ارتباطیش دارد؟


آیا «هفت گناهِ کبیره» یا «Seven Sins» که در کتابِ مقدّسِ مسیحیان آمده، با سفره‌ی «هفت سین» ایرانیان ارتباطی دارد؟ که هر «سین» نمادِ چیزی است که «درمان» دردی‌ست و هر «Sin» را قربانی‌ای لازم است…


وقتی همه‌ی این ندانسته‌ها را می‌گذارم کنارِ هم و برمی‌گردم به حدیث، «بِالصِّینِ» هزار و یک معنا پیدا می‌کند. چقدر سخت و دردناک است ندیدن، وقتی حقیقت آشکار در مقابلِ تو نشسته است…



پی‌نوشت۱: بعضی کلمات را معادلی برای معنا کردن و فهمیدن و فهماندن نیست؛ باید آن کلمه را به دیده یا در دیده‌ی آن‌که آن را دیده، دید.

پی‌نوشت۲: «عین» هم به معنای «چشم» است و هم به معنای «چشمه»؛ «دیده» هم به معنای «چشم» است و هم به معنای «عین».

پی‌نوشت۳: شاید اگر عِبری و سریانی و سومری و بابِلی و این‌ها را می‌دانستم، اسمِ آن کلمات را «حروفِ مقطّعه» نمی‌گذاشتم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۵۲
صاد مصطفی

از اوّلین کسان که به نبی(ص) ایمان آورد و اسلامِ خود را اظهار نمود، برده‌ای بود از سرزمین حَبَشه به نامِ بلال ابن رَباح. و او در زمانی به دینِ محمّد(ص) درآمد که جانِ مسلمینِ آزاد، در امان نبود. و او را سخت‌ترینِ شکنجه‌ها دادند تا از محمّد(ص) دست بشوید؛ نمی‌شست و پیوسته زیرِ شکنجه می‌گفت: «أحد! أحد!». و چون از برده‌گان بود، کس نبود که ضمانِ وی کند نزدِ صاحب‌ش. و در آن حال، او تنهاترین و فرودست‌ترین مردِ حجاز بود. عاقبت ابوبکر او را از صاحب‌ش خرید و آزاد کرد:



تن فدای خار می‌کرد آن بلال

خواجه‌اش می‌زد برای گوش‌مال


که «چرا تو یادِ احمد می‌کنی؟

بنده‌ی بد! مُنکرِ دینِ من‌ای؟!»


می‌زد اندر آفتاب‌ش او به خار

او «أحد!» می‌گفت بهرِ افتخار


تا که صدّیق آن طرف بر می‌گذشت

آن «أحد!» گفتن به گوشِ او برفت


چشم او پُر آب شد، دل پُر عنا

زان «أحد!» می‌یافت بوی آشنا


بعد از آن خلوت بدیدش، پند داد

که «ز جهودان خُفیه می‌دار اعتقاد!»


عالمُ السّرست، پنهان دار کام

گفت: «کردم توبه پیش‌ت، ای هُمام!»


روز دیگر، از پگه صدّیق تفت

آن طرف از بهرِ کاری می‌برفت


باز «أحد!» بشنید و ضربِ زخمِ خار

برفروزید از دل‌ش سوز و شرار


باز پندش داد، باز او توبه کرد

عشق آمد، توبه‌ی او را بخَورد


توبه کردن زین نمط بسیار شد

عاقبت از توبه او بیزار شد


فاش کرد! اِسپَرد تن را در بلا

که «ای محمّد! ای عدوی توبه‌ها!


ای تنِ من، وی رگِ من پُر ز تو!

توبه را گنجا کجا باشد درو؟!


توبه را زین پس ز دل بیرون کنم

از حیاتِ خُلد توبه چون کنم؟!


عشق قهّارست و من مقهورِ عشق

چون شَکَر شیرین شدم از شورِ عشق


برگِ کاه‌ام پیشِ تو، ای تُندباد!

من چه دانم که کجا خواهم فُتاد؟!


گر هلال‌م، گر بلال‌م، می‌دوم

مقتدیِ آفتاب‌ت می‌شوم!


ماه را با زَفتی و زاری چه کار؟

در پیِ خورشید پوید سایه‌وار…


مولوی



و او پس از رستن از بندِ بنده‌گی غیر، آزادانه به بندِ بنده‌گیِ محمّد(ص) درآمد. پس به اوّل جایی که رفت، خانه‌ی محمّد(ص) بود:



بوی جان‌ای سوی جان‌م می‌رسد

بوی یارِ مهربان‌م می‌رسد


از سوی معراج آمد مصطفی

بر بلال‌ش! حبذاً لِی! حبذا!


مولوی



و محمّد(ص) صدای بلال را بسیار دوست داشت. پس او را می‌خواست برای‌ش اذان بگوید. دیگران را اذان‌گفتنِ بلال خوش نمی‌آمد. که او فصیح نبود و «ح» را «ه» می‌خواند و «س» را «ش»:



آن بلالِ صدق در بانگِ نماز

«حَیّ» را «هَیّ» همی‌خواند از نیاز


تا بگفتند: «ای پیمبر! نیست راست

این خطا اکنون که آغازِ بناست!»


ای نبیّ و ای رسولِ کردگار

یک مُؤذّن کو بود اَفصح بیار!


عیب باشد اوّلِ دین و صَلاح

لحنِ خواندن لفظِ «حَیّ عَل فَلاح»!


خشمِ پیغمبر بجوشید و بگفت

یک‌دو رمزی از عنایات نهفت


که «ای خَسان! نزدِ خدا «هَیّ» بلال

بهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قال!»


مولوی



و بلال را در زمره‌ی اهلِ صُفّه و از اوّل صوفیان شمارند. و او در تمامِ غزوات، با حبیبِ خویش همراه بود و اوّل کس بود که بر بالای کعبه اذان گفت تا از زیرِ سنگِ سیاهی که شکنجه می‌شد به درآید و بر بالای سنگِ سیاهی که دستِ خداست بر روی زمین، جای گیرد؛ یدالله فوق أیدیهم...


تا آن‌گاه که نبی(ص) او را نهاد و به دیدارِ محبوب شتافت. و بلال پس از محمّد(ص)، دیگر اذان نگفت؛ جز یک‌بار که فاطمه‌ی زهرا(س)، از او خواست تا به یادِ پدر(ص)، اذان بگوید. و بلال اذان گفت تا رسید به نامِ «محمّد(ص)». و اشک از چشمان‌ش چون سیل روان شد و اذان ناتمام ماند…


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۷
صاد مصطفی

شیخ را گفتم: «صوفیان را در سَماع حالت پدید می‌آید. آن از کجاست؟»

گفت: «بعضی سازهای خوش‌آواز، چون دَف و نِی و مثلِ این، در پرده از یک مَقام آوازها دهند که آن‌جا حُزنی باشد. بعد از آن، گوینده هم از آن‌جا صوتی کند به آوازی هرچه خوش‌تر و در میانِ آواز، شعری گوید که آن حالِ صاحبِ واقعه بُوَد - چون آوازی حَزین شِنَوَد و در میانِ آن، صورتِ واقعه‌ی خویش بیند - و هم‌چون هندوستان که به یادِ پیل دهند، حالِ جان را به یادِ جان دهند. پس جان آن ذوق را از دستِ گوش بستانَد، گوید که تو سزاوارِ آن نیستی که این شنوی. گوش را از شنیدن معزول کند و خویشتن شنود، امّا در آن عالَم. زیرا که در آن عالَم، شنیدن کارِ گوش نبُوَد.»


شیخ را گفتم: «رقص کردن برچه می‌آید؟»

شیخ گفت: «جان قصدِ بالا می‌کند، هم‌چون مُرغی که خواهد که خود را از قفس به‌در اندازد. قفسِ تن مانع آید. مُرغِ جان قُوّت کند و قفسِ تن را از جای برانگیزانَد. اگر مُرغ را قُوّت عظیم بُوَد، پس قفس بشکند و برود و اگر آن قُوّت ندارد، سرگردان شود و قفس را با خود می‌گردانَد. باز، در آن میان، آن معنیِ غلبه پدید آید: مُرغِ جان قصدِ بالا کند و خواهد که چون از قفس نمی‌تواند جستن، قفس را نیز با خود ببَرَد. چندان که قصد کند، یک بَدَست بیش بالا نتواند بُردن. مُرغ قفس را بالا می‌بَرَد و قفس باز بر زمین می‌افتد.»



فی حالتِ طفولیت/ شهاب‌الدّین یحیای سهروردی





«سَماع را به داوودِ نبی(ع) نسبت دهند؛ گویند صدای او چنان بود که چون زبور خواندی، هیچ‌کس را طاقت نماندی و دست از کارها بداشتندی و به سَماعِ آن مشغول شدندی و مُرغان، برابرش به سماع بایستندی و نخجیران از کوه‌ها بیامدندی و سماع کردندی.»



قصص‌الأنبیاء/ نیشابوری/ ۲۷۰



در قرآن نیز در وصفِ جنابِ داوود(ع) چنین آمده است:


إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ ﴿۱۸﴾

همانا ما کوه‌ها را تسخیر نمودیم تا هم‌نوای با او، در تاریکی شب و اشراقِ روز، تسبیحِ ما گویند.


وَالطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَّهُ أَوَّابٌ ﴿۱۹﴾

و پرندگان را از هرسوی گردِ او جمع آوردیم تا هم‌نوای با او، همه‌گی به سوی ما آیند.






بیا! بیا که تویی جانِ جانِ سماع!

بیا که سروِ روانی به بوستانِ سماع


بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود

بیا که چون تو ندیده‌ست دیدگانِ سماع


بیا که چشمه‌ی خورشید زیرِ سایه‌ی توست

هزار زهره تو داری بر آسمانِ سماع


سماع شُکرِ تو گوید به صد زبانِ فصیح

یکی دو نکته بگویم من از زبانِ سماع!


برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی

برون ز هر دو جهان‌ست این جهانِ سماع


اگر چه بامِ بلندست بامِ هفتم چرخ

گذشته است از این بام نردبانِ سماع


به زیرِ پای بکوبید هر چه غیرِ وی‌ست

سماع از آن شما و شما از آنِ سماع


چو عشق دست درآرد به گردن‌م چه کنم؟

کنار درکشم‌ش هم‌چنین میانِ سماع


کنارِ ذرّه چو پُر شد ز پرتوِ خورشید

همه به رقص درآیند بی‌فغانِ سماع


بیا که صورتِ عشق‌ست شمسِ تبریزی

که باز ماند ز عشقِ لب‌ش دهانِ سماع



مولوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۱
صاد مصطفی

وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً 


و با موسی(ع) سی شب وعده کردیم و آن سی شب را با ده شبِ دیگر کامل کردیم تا بدین‌سان، میقاتِ پروردگارش در چهل شب به‌سر آمد.


سوره‌ی الأعراف، آیه‌ی ۱۴۲





قالَ رَسولُ الله (ص):

مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحًا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ، وَأَجْرَى یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ


هرکس خالص شود از برای الله چهل صبح را، الله [که نورِ آسمان‌هاست و زمین] دل‌ش را نورانی کند [ یعنی الله در آن دل منزل کند] و چشمه‌های [نورانی] حکمت را از دل‌ش بر زبان‌ش جاری سازد [تا نیّات و اعمال‌ش همه نورانی و الهی شود.]





اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ 


الله، نورِ آسمان‌هاست و زمین؛ مثالِ نورش هم‌چون چراغ‌دانی‌ست که در آن چراغی‌ست و آن چراغ درونِ شیشه‌ای‌ست…


سوره‌ی النّور، آیه‌ی ۳۵




دل، زُجاج آمد و نورت مصباح

منِ بی‌دل شده مشکاتِ تواَم…


مولوی






سحرگه ره‌روی در سرزمینی

همی‌گفت این مُعمّا با قرینی


که «ای صوفی! شراب آن‌گه شود صاف،

که در شیشه برآرَد اربعینی…»



حافظ





   گفت: «غم، چهل صبح که در دل بماند، اشک می‌شود…»


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۵۹
صاد مصطفی