خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

«چگونه می‌توانم حقِّ همه‌ی این موضوع را ادا کنم؟ همّتِ خود را به توضیحِ مختصری درباره‌ی بخشِ کوچکی از اصولِ بنیادینی که این روش بر آن‌ها مبتنی است، به سبکی ناقص، سبکی در میانه‌ی اشاراتی مُبهم و با بیانی خوانا، مقصور داشته‌ام.»

.فتوحاتِ مکّیّه‌ی ابن‌عربی.

آخرین مطالب

ترامپ و پوتین امروز با هم دیدار کردند، بر روی فرشِ ایرانی: بازی آمریکا و روسیه در زمین ایران...

ترامپ و پوتین بر روی فرش ایرانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۹
صاد مصطفی

این Motion Graphic بسی جای دیدن دارد تا بدانیم بانک‌ها چگونه از عدم، پول خلق می‌کنند:


بانک‌ها و خلق پول از عدم
عنوان: بانک و خلق پول از عدم
حجم: 19.5 مگابایت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۱
صاد مصطفی

علی‌اکبر ولایتی پیش از عزیمت به روسیه برای دیدار با ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه، در مورد حضور هم‌زمان بنیامین نتانیاهو در مسکو به خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت: «ایشان یک آدم دوره‌گردی است که ...[ادامه‌ی گفته‌ی ایشان به این مطلب ارتباطی ندارد]». این تشبیه ولایتی من را به یادِ شخصیّتِ داستانی «یهودی سرگردان» انداخت؛ یهودی سرگردان شخصیتی داستانی است که از سده‌ی سیزدهم میلادی در ادبیات عامیانه‌ی اروپا شکل گرفت. داستان درباره‌ی یک یهودی است که مسیح را (هنگامی که صلیب‌برپشت به سوی اعدام می‌برندش) مسخره می‌کند، و به تاوان آن تا بازگشت مسیح باید زمین را بپیماید:

عیسی مسیح را منافقان دنبال کردند و قصد کشتنش داشتند. برای آزردنش صلیب سنگینی بر دوشش نهادند و به رفتن وادارش کردند. عیسی با این حال جلوی خانه یک یهودی موسوم به «آهاس ورس» رسید. از خستگی به جان آمده بود. همان جا ایستاد و از مرد یهودی اجازه خواست تا بر سکوی خانه‌اش بنشیند، یهودی او را به خشونت راند و گفت راه برو! راه برو. عیسی با چشمان اشکبار به وی نگریست و گفت تو هم تا ابد در دنیا سرگردان خواهی بود. می‌گویند از آن روز مرد یهودی، سرگردان شده و هر جا که بخواهد قرار گیرد یک دست غیبی با قوتی فرای بشری می راندش و صدایی می‌گوید راه برو راه برو راه برو!


پی‌نوشت: جالب است بدانید در زبانِ انگلیسی به گیاه چشم‌آهویی می‌گویند Wandering Jew یا همان «یهودی سرگردان».

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۱
صاد مصطفی

لا اُحِبُّ الآفلین...

من افول‌کنندگان را دوست ندارم...



شد صفیرِ بازِ جان در مَرجِ دین

نعره‌های «لا اُحِبّ الآفلین»...


مولوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۰:۱۳
صاد مصطفی

هین که معکوس است در امر این گره

صدقهبخش خویش را صدقه بده!


از فقیرستت همه زر و حریر

هین، غنی را ده زکاتای، ای فقیر!


مولوی/مثنوی معنوی/دفتر ششم


به هرکس که میپرسد «راهِ حلّ چیست؟»، میگویم «اهتمام به فقرا». تنها با بارانِ اشکِ فقرا و نشاندنِ آتشِ درونِ آنهاست که این آتش فرو مینشیند.


به هرکس که میپرسد «چه خواهد شد؟»، میگویم «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ» (سورهی الأعراف، آیهی ۹۶)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۳
صاد مصطفی

   در میانِ وبگردیهایام در مورد فرشتهگانِ مقرّبِ الهی، به فرشتهای به نامِ «Laylah» یا «Lailah» در تِلمود و اسطورهشناسی یهودی برخود کردم. این فرشته، گویا، همان «لیلی» خودمان است. کلمهی «Laylah» در زبانِ عِبری به معنای «شب» است. در زبانهای سامی، «شب» از ریشهی سهحرفی «ل-ی-ل» آمده است. «-lah» در انتهای واژهی «Laylah» پسوند تأنیث است؛ بدین ترتیب، «لیلی» تنها فرشتهای است که ناماش مؤنّث است، اما هم مردانگی دارد (لَیْل) و هم زنانگی (لَیلی). در سِفرِ خروج، منظور از «شب»، «آن شبای است که  در آن، بینِ صفات مؤنّث و مذکّر الهی، اتّحاد واقع گشتدر قرآن، در «شب» است که هم عذابِ الهی واقع میشود و هم سیر الی الله. «لَیْل» عذابِ الهی است: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّیْلِ…» (سورهی هود، آیهی ۸۱) و «لیلی» سیرِ الهی: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا …» (سورهی الاسرا، آیهی ۱). شب، هر جا که دم از فعّالیّت و ظهور و بروز و غلبه است، «لَیْل» است و هرجا که دم از انفعال و کشف و یافتن و مغلوب شدن است، «لیلی» است.


   در متون عارفانهی یهودیان، «لیلی» فرشتهی لقاح است. او فرشتهای است که از لحظهی لقاح تا لحظهی تولّد، با انسان است. اوست که «میوهی روح» را از «درختِ زندگی» در «باغِ عَدَن» میچیند و در «خاکِ جسم» (“Guf” به عِبری = «جَوْف» در عربی) میکارد[۱]: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (سورهی الاحزاب، آیهی ۴) «خدا در جسمِ هیچ مردی دو قلب قرار نداده است». (یا به تعبیر من، خدا در هیچ گُل‌دانی دو دانه نمی‌کارد! (دانه حَبّ است و حَبّ و حُبّ از یک ریشه).


   به اعتقادِ عارفانِ مسلمان، باید مجنون بود تا بتوان زیبایی «لیلی» را دید: «شب» برای عاشقان «لیلی» است، زیبا و لذّتبخش؛ و برای عاقلان «لَیْل» است، مخوف و ترسناک:


گفت لیلی را خلیفه کآن «تویی

کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟


از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت: «خامُش! چون تو مجنون نیستی


هرکه بیدارست، او در خوابتر

هست بیداریش از خوابش بتر


چون به حق بیدار نبود جانِ ما

هست بیداری چو در بندانِ ما


مولوی



[۱] درختِ زندگی (Tree of Life) یا درختِ ارواح (Tree of Souls) درختای است در باغِ عَدَن (Garden of Eden) که شکوفههایش، ارواحِ تازه متولّد شده میباشند.


پینوشت: با این اوصاف، «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» رنگ و معنای دیگری پیدا میکند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۳
صاد مصطفی

   «قطع نظر از هر مسألهای در خصوصِ طبیعتگرایی، کراراً در هنرِ متجدّد (modern) –کما اینکه در ادبیاتِ متجدّد- میبینیم که صاحبِ اثر، میخواهد به حدّ افراط سخن بگوید: استظهار (exteriorization)، به حدّ افراطِ خود میرسد، چنانکه گویی نباید هیچ چیزی در درون باقی بماند. این گرایش در همهی هنرهای متجدّد، از جمله شعر و موسیقی، ظهور دارد. در اینجا نیز، چیزی که از صحنه غایب است، روحیهی ایثار، طمأنینه و حِلم است. آفرینندهی اثر هنری، خود را به طورِ کامل تهی میسازد و با اینکار دیگران را نیز، به تهی ساختن و بنابراین به از دست دادنِ همهی ذاتیّاتِ خویش، یعنی شمّ رازداری و درکِ باطن فرا میخواند، حال آنکه فلسفهی وجودیِ آن اثر، همان استبطان (interiorization) شهودی و وحدانی است.
  
بیآنکه خواسته باشم این بحث زیادِ از حد قاعدهمند باشد، میتوان گفت در موردِ بیشترِ هنرمندانِ سنّتی، این عاملِ «عین» است که اثر هنری را تعیّن میبخشد. به عکس در موردِ اکثر هنرمندانِ متجدّد، عنصرِ «ذهن» به اثر هنری تعیّن میبخشد؛ به این معنا که متجدّداناز آن حیث که فردگرا هستند- قصدشان «خلق» اثر هنریست و با خلقِ آن میخواهند شخصیّت حقیر و یکسره ناسوتیِ خویش را ابراز کنند. بلندپروازی و تکاپو برایِ نوآوری از همین ناشی میشود. یقیناً هنرمندِ غیرمتجدّد نیز، که البتّه ذاتیِ امور نیز همین است، به طورِ مسلّم شخصیتِ خویش را ابراز میکند، ولی از طریقِ عین و با تکاپو برای عین چنین میکند


هنر و معنویّت: «حقوق و تکالیفِ هنر»/ نویسنده: فریتیوف شووان/ مترجم: إنشاالله رحمتی


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۴
صاد مصطفی

شده نزدیکتر از قبل شهادت به علی

اقتدا کرده به همراه جماعت به علی 


با سرِ تیغ جداکردنشان دشوار است

بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی 


فرقِ شمشیرِ عرب با همه در یکچیز است

به عقب خم شده از شرمِ اصابت به علی 


لااقل قاتلِ او بر سر پیمانش ماند

لااقل داشت از این حیث شباهت به علی 


درد اینجاست که در دستِ دگر خنجر داشت

هرکه آمد بدهد دستِ رفاقت به علی 


رنگِ رو زرد، عبا سرخ، نپوشد شاهای

مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی 


روزگاری همه از تیغ دو دم میگفتند

افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی


کاسهی شیری و دستانِ یتیمی لرزان

این خبر را برسانید سلامت به علی



محمدحسین ملکیان



پینوشت: خوشمان آمد از نبوغ و شعور این شاعر. بقیهی اشعارش را اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۹
صاد مصطفی

پرسیدند او را از فراق؛ گفت: «آن است که در بیداری بجوییش و در رؤیا بینیش؛ و کیست که پس از دیدنِ او، خواب به دیدهاش آید؟»


هر کی در خواب خیالِ لبِ خندانِ تو دید،

خواب از او رفت و خیالِ لبِ خندان ننشست


مولوی



به کجا بَرَم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟ که او را در بیداری جُستم، امّا در خواب دیدمشدیدنش امّا خواب از دیدهام ربوده


همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبُرد

همهشب دیدهی من بر فلک اِستاره شمُرد


خوابام از دیده چنان رفت که هرگز نآید

خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمُرد


چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خستهای را که دل و دیده به دستِ تو سپُرد


مولوی




و چون آن یار بر بالینِ عاشقِ خویش درآید و او را خفته یابد، چنین گوید که جنابِ عطّار علیه الرّحمه در منطق الطیّر فرموده:


گر بخفتد عاشقای جز در کفن

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن!


چون تو در عشق از سرِ جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی



ذکرِ این شب‌های قدرِ من این است:


خیالِ لبِ خندانِ تو

زهرِ فراقِ تو...

الغوث!

الغوث...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۶
صاد مصطفی

پیر بوالفضل گفت: صد و بیست و چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود. گفتند فراخلق بگویید«الله» و این را باشید. کسانی را که سمعای دادند این کلمه می گفتند تا همه این کلمه گشتند و درین کلمه مستغرق شدند. کلمه بر دلِ ایشان پدید آمد و از آن گفتن مستغنی شدند. شیخ گفت: این سخن ما را صید کرد و آن شب در خواب نگذاشت. دیگر روز به درس آمدیم. بوعلی تفسیر این آیت میگفت: قُلِ الله ثُمَّ ذَرهُم: بگوی یکی خدای و باقی همه را دست بدار. شیخ گفت: در آن ساعت دری در سینهی ما گشادند و ما را از ما بستدند. امام بوعلی آن تغییر در ما بدید. گفت: «دوش کجا بودهای؟» گفتم به نزدیک پیر بوالفضل. گفت «برخیز که حرام بوَد ترا از آن معنی با این سخن آمدنو ما به نزدیک پیر شدیم، واله و متحیّر، همه این کلمه گشته. و چون پیر بوالفضل مرا دید گفت:


مستک شدهای همیندانی پس و پیش!


گفتم«یا شیخ! چه فرمایی؟» گفت: «درآی و بنشین و این کلمه را باش که این کلمه با تو کارها دارد» شیخ گفت: مدتی در این کلمه بودم. پیر بولفضل گفت«اکنون لشکرها به سینهی تو تاختن آردپس گفت: «ترا بردند. برخیز و خلوتای طلب کن» شیخ گفت: ما به مهینه باز آمدیم و در کنجای هفتسال بنشستیم، پنبه در گوش نهاده و میگفتیم «الله الله». هرگاه خوابای یا علّتای درآمدی، سیاهای با حربهی آتشین از پیش محراب پدید آمدی با هیبتای و بانگ بر من زدی و گفتی «قُلِ الله» تا وقتی که همه ذرّههای ما بانگ در گرفت که «الله الله»…


چشیدنِ طعمِ وقت (از میراثِ عرفانی ابوسعید ابوالخیر)/ نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی




این را میخواندم، یادِ این حدیث از صادقِ آلِ محمّد (ص) افتادم که فرمود:


«کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم و لعل النمل الصغار تتوهم ان لله تعالی زبانیتین، فان ذلک کمالها و تتوهم ان عدمهما نقصان لمن لا یتصف بهما و هکذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالی به»

«هر آنچه با اوهام و خیالات خود در دقیقترین معانی آنها تشخیص دادهاید، مخلوق و مصنوع شما و همانند خودتان میباشد که به خودتان باز میگردد. شاید مورچه خود خیال کند که خدا را دو شاخک هست چون کمال مورچه در آن است و چنین میپندارد که فقدان آنها، نقصانی است بر کسی که آن دو را ندارد وضعیت عقلا و دانشمندان نیز در توصیف خداوند این چنین میباشد».


و به این فکر میکردم چقدر فاصله هست بینِ طریقتِ عاشقان و شریعتِ عاقلان


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۱
صاد مصطفی