خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

به هیچ نامه نگُنجی؛ «تو» را کجا بنویسم؟

خوانا، مُبهم

«چگونه می‌توانم حقِّ همه‌ی این موضوع را ادا کنم؟ همّتِ خود را به توضیحِ مختصری درباره‌ی بخشِ کوچکی از اصولِ بنیادینی که این روش بر آن‌ها مبتنی است، به سبکی ناقص، سبکی در میانه‌ی اشاراتی مُبهم و با بیانی خوانا، مقصور داشته‌ام.»

.فتوحاتِ مکّیّه‌ی ابن‌عربی.

آخرین مطالب

۱۵ مطلب با موضوع «شخصی‌جات» ثبت شده است

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد

در هیچ سر خیالای، زین خوبتر نباشد


کی شبروان کویت آرند ره به سویت،

عکسای ز شمع رویت، تا راهبر نباشد؟


ما با خیالِ رویت، منزل در آبِ دیده

کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد


در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه

جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد


دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها

لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟


در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان

باید که در میانه، غیر از نظر نباشد


سلمان ساوجی



این شعر را از آلبوم «بر سماعِ تنبور» بشنوید با صدای علی‌رضا قربانی و کیفور شوید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
صاد مصطفی

علی‌اکبر ولایتی پیش از عزیمت به روسیه برای دیدار با ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه، در مورد حضور هم‌زمان بنیامین نتانیاهو در مسکو به خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت: «ایشان یک آدم دوره‌گردی است که ...[ادامه‌ی گفته‌ی ایشان به این مطلب ارتباطی ندارد]». این تشبیه ولایتی من را به یادِ شخصیّتِ داستانی «یهودی سرگردان» انداخت؛ یهودی سرگردان شخصیتی داستانی است که از سده‌ی سیزدهم میلادی در ادبیات عامیانه‌ی اروپا شکل گرفت. داستان درباره‌ی یک یهودی است که مسیح را (هنگامی که صلیب‌برپشت به سوی اعدام می‌برندش) مسخره می‌کند، و به تاوان آن تا بازگشت مسیح باید زمین را بپیماید:

عیسی مسیح را منافقان دنبال کردند و قصد کشتنش داشتند. برای آزردنش صلیب سنگینی بر دوشش نهادند و به رفتن وادارش کردند. عیسی با این حال جلوی خانه یک یهودی موسوم به «آهاس ورس» رسید. از خستگی به جان آمده بود. همان جا ایستاد و از مرد یهودی اجازه خواست تا بر سکوی خانه‌اش بنشیند، یهودی او را به خشونت راند و گفت راه برو! راه برو. عیسی با چشمان اشکبار به وی نگریست و گفت تو هم تا ابد در دنیا سرگردان خواهی بود. می‌گویند از آن روز مرد یهودی، سرگردان شده و هر جا که بخواهد قرار گیرد یک دست غیبی با قوتی فرای بشری می راندش و صدایی می‌گوید راه برو راه برو راه برو!


پی‌نوشت: جالب است بدانید در زبانِ انگلیسی به گیاه چشم‌آهویی می‌گویند Wandering Jew یا همان «یهودی سرگردان».

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۱
صاد مصطفی

لا اُحِبُّ الآفلین...

من افول‌کنندگان را دوست ندارم...



شد صفیرِ بازِ جان در مَرجِ دین

نعره‌های «لا اُحِبّ الآفلین»...


مولوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۰:۱۳
صاد مصطفی

هین که معکوس است در امر این گره

صدقهبخش خویش را صدقه بده!


از فقیرستت همه زر و حریر

هین، غنی را ده زکاتای، ای فقیر!


مولوی/مثنوی معنوی/دفتر ششم


به هرکس که میپرسد «راهِ حلّ چیست؟»، میگویم «اهتمام به فقرا». تنها با بارانِ اشکِ فقرا و نشاندنِ آتشِ درونِ آنهاست که این آتش فرو مینشیند.


به هرکس که میپرسد «چه خواهد شد؟»، میگویم «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ» (سورهی الأعراف، آیهی ۹۶)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۳
صاد مصطفی

   در میانِ وبگردیهایام در مورد فرشتهگانِ مقرّبِ الهی، به فرشتهای به نامِ «Laylah» یا «Lailah» در تِلمود و اسطورهشناسی یهودی برخود کردم. این فرشته، گویا، همان «لیلی» خودمان است. کلمهی «Laylah» در زبانِ عِبری به معنای «شب» است. در زبانهای سامی، «شب» از ریشهی سهحرفی «ل-ی-ل» آمده است. «-lah» در انتهای واژهی «Laylah» پسوند تأنیث است؛ بدین ترتیب، «لیلی» تنها فرشتهای است که ناماش مؤنّث است، اما هم مردانگی دارد (لَیْل) و هم زنانگی (لَیلی). در سِفرِ خروج، منظور از «شب»، «آن شبای است که  در آن، بینِ صفات مؤنّث و مذکّر الهی، اتّحاد واقع گشتدر قرآن، در «شب» است که هم عذابِ الهی واقع میشود و هم سیر الی الله. «لَیْل» عذابِ الهی است: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّیْلِ…» (سورهی هود، آیهی ۸۱) و «لیلی» سیرِ الهی: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا …» (سورهی الاسرا، آیهی ۱). شب، هر جا که دم از فعّالیّت و ظهور و بروز و غلبه است، «لَیْل» است و هرجا که دم از انفعال و کشف و یافتن و مغلوب شدن است، «لیلی» است.


   در متون عارفانهی یهودیان، «لیلی» فرشتهی لقاح است. او فرشتهای است که از لحظهی لقاح تا لحظهی تولّد، با انسان است. اوست که «میوهی روح» را از «درختِ زندگی» در «باغِ عَدَن» میچیند و در «خاکِ جسم» (“Guf” به عِبری = «جَوْف» در عربی) میکارد[۱]: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (سورهی الاحزاب، آیهی ۴) «خدا در جسمِ هیچ مردی دو قلب قرار نداده است». (یا به تعبیر من، خدا در هیچ گُل‌دانی دو دانه نمی‌کارد! (دانه حَبّ است و حَبّ و حُبّ از یک ریشه).


   به اعتقادِ عارفانِ مسلمان، باید مجنون بود تا بتوان زیبایی «لیلی» را دید: «شب» برای عاشقان «لیلی» است، زیبا و لذّتبخش؛ و برای عاقلان «لَیْل» است، مخوف و ترسناک:


گفت لیلی را خلیفه کآن «تویی

کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟


از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت: «خامُش! چون تو مجنون نیستی


هرکه بیدارست، او در خوابتر

هست بیداریش از خوابش بتر


چون به حق بیدار نبود جانِ ما

هست بیداری چو در بندانِ ما


مولوی



[۱] درختِ زندگی (Tree of Life) یا درختِ ارواح (Tree of Souls) درختای است در باغِ عَدَن (Garden of Eden) که شکوفههایش، ارواحِ تازه متولّد شده میباشند.


پینوشت: با این اوصاف، «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» رنگ و معنای دیگری پیدا میکند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۳
صاد مصطفی

شده نزدیکتر از قبل شهادت به علی

اقتدا کرده به همراه جماعت به علی 


با سرِ تیغ جداکردنشان دشوار است

بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی 


فرقِ شمشیرِ عرب با همه در یکچیز است

به عقب خم شده از شرمِ اصابت به علی 


لااقل قاتلِ او بر سر پیمانش ماند

لااقل داشت از این حیث شباهت به علی 


درد اینجاست که در دستِ دگر خنجر داشت

هرکه آمد بدهد دستِ رفاقت به علی 


رنگِ رو زرد، عبا سرخ، نپوشد شاهای

مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی 


روزگاری همه از تیغ دو دم میگفتند

افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی


کاسهی شیری و دستانِ یتیمی لرزان

این خبر را برسانید سلامت به علی



محمدحسین ملکیان



پینوشت: خوشمان آمد از نبوغ و شعور این شاعر. بقیهی اشعارش را اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۹
صاد مصطفی

پرسیدند او را از فراق؛ گفت: «آن است که در بیداری بجوییش و در رؤیا بینیش؛ و کیست که پس از دیدنِ او، خواب به دیدهاش آید؟»


هر کی در خواب خیالِ لبِ خندانِ تو دید،

خواب از او رفت و خیالِ لبِ خندان ننشست


مولوی



به کجا بَرَم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟ که او را در بیداری جُستم، امّا در خواب دیدمشدیدنش امّا خواب از دیدهام ربوده


همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبُرد

همهشب دیدهی من بر فلک اِستاره شمُرد


خوابام از دیده چنان رفت که هرگز نآید

خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمُرد


چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خستهای را که دل و دیده به دستِ تو سپُرد


مولوی




و چون آن یار بر بالینِ عاشقِ خویش درآید و او را خفته یابد، چنین گوید که جنابِ عطّار علیه الرّحمه در منطق الطیّر فرموده:


گر بخفتد عاشقای جز در کفن

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن!


چون تو در عشق از سرِ جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی



ذکرِ این شب‌های قدرِ من این است:


خیالِ لبِ خندانِ تو

زهرِ فراقِ تو...

الغوث!

الغوث...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۶
صاد مصطفی

۱) قُل هُوَ اللهُ أحَد. أللهُ الصّمَد. لَم یَلِد ولَم یُولَد. ولَم یَکُن لَهُ کُفُواً أحَد.


۲) که یکی هست و هیچ نیست جز او، وَحدَهُ! لا إلهَ إلّا هُو!


۳) «یک‌»ای بود، «یکی» نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.


۴) جنابِ حسنزاده آملی در این باب میفرماد: «از این اصل به توحید حقیقى واجب الوجود آگاه مىشوى که «حقّ (سبحانه) یکى هست و یکى نیست»، و به تعبیر رائج که در السنه سائر و دائر است «یکى بود و یکى نبود»، و به بیان استادم حضرت آیة الله حاج میرزا احمد آشتیانى (رضوان الله علیه): «یعنى یکى بود که حق (تعالى) واحد به وحدت صمدى است، و یکى نبود یعنى واحد به وحدت عددى نیست» فَافهِم.» (هزار و یک کلمه، ج۵، ص: ۳۲۸)


۵) عشق تو در درون‌م و مِهرِ تو در دل‌م! با شیر اندرون شد و با جان به‌در شود...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۸
صاد مصطفی

اَلْحَمْدُ للهِ الَّذِی هَدَانَا لِحَمْدِهِ[۱]

       چه‌قدر محتاجِ آمدن‌ت بودن

         چه‌قدر محتاج‌تر به رسیدن به تو...



[۱] جنابِ زین‌العابدین علیه‌السّلام این جمله را به زبان می‌آورده‌اند در هنگامه‌ی دیدارِ رویِ ماهِ یار. که یعنی «حمد» او، همان دیدارِ اوست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۶
صاد مصطفی

اوّل:


إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ﴿۷﴾

[موسی به اهلِ خویش گفت: من آتشای به نظرم رسید! زودا که از آن خبری برایتان آورم، یا پارهی آتشای، باشد که گرم شوید]

.سورهی النّمل.


در تعلیمات عرفانی همهی ادیان، اشاراتی به سه درجه از ایمان وجود دارد و در عرفان اسلامی، یعنی تصوف، این سه درجه معروفاند به «علم الیقین»، «عین الیقین» و «حق الیقین»، و تفاوت میان آنها با در نظر گرفتن عنصر آتش به عنوان رمزی از حقیقت الهی توضیح داده میشود. پایینترین درجه یعنی «علم الیقین» متعلق به کسی است که معرفت او از آتش فقط از شنیدن توصیف آن به دست آمدهدرجهی دوم یعنی «عین الیقین»، علم کسی است که آگاهیاش از آتش، از مشاهدهی شعلههای آن حاصل گشتهاما بالاترین درجه یعنی «حق الیقین» را آنکس دارد که در آتش سوخته گردد.


فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَى ﴿۱۱﴾ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿۱۲﴾

[پس چون بدان رسید، ندا داده شد: «ای موسی! من «من» هستم! پروردگار تو! پایپوش خویش را به در آور، که تو به وادی مقدّس طویٰ درآمدهای!»]

.سورهی طه.


فنای موسی در «حق الیقین» هنگامی که به «بوتهی مشتعل» رسید با برکندن کفش خود نمایانگر میشود، که همان برافکندن مبنای هستی خویش استنام این وادی [طویٰ] به معنای «برهم چیدن» است. در واقع موسی هنگامی که از وجود آتش آگاه شد، به «علم الیقین» نایل گردید. و چون در مقام مشاهدهی آتش قرار گرفت، به «عین الیقین» رسید. و چون [مانند ابراهیم خلیل] در دل آتش درآمد، در «حق الیقین» فنا گشت [و پروانه شد]…


.برگرفته از «کتاب یقین»، نوشتهی مارتین لینگز.


بوته‌ی مشتعل


دوّم:

در تورات از شمعدانی هفتشاخه (متشکل از یک شاخهی اصلی و سه شاخه در هر طرف آن) سخن به میان آمده است که موسی آن را به امر پروردگار خویش از طلای ناب ساخته و با روغن زیتون خالص در چهالسال سرگردانی قومش روشن نگاه میداشته است. نام این شمعدان «مِنورَه» (در عبری מנורה) است، از ریشهی سامی n-w-r (نَوَرَ) و به معنای «نورانی کننده، درخشنده». به لحاظ لغتشناسی با واژهی عربی «مَنارِه» [که از واژهی «نار» آمده] به معنای «شمعدان» و «فانوس دریایی  یا خانهی نورانی (Lighthouse)» یکی است. در آیینِ موسی، این شمعدان نماد همان «بوتهی مشتعل»ای است که با موسی سخن گفت. بعد از بنای معبد در اورشلیم، این شمعدان در اطاقای که محل درآوردن کفشهاست، در ضلع جنوبی معبد قرار داده شد. در مورد چگونگی قرار گرفتن آن در معبد، نکات متعددی وجود داشته است: به عنوان نمونه، علیرغم قرار گرفتن «مِنورَه» در معبد [که به نظر میرسد یکی از آن بیوت که در آیهی «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» از آنها یاد شده، همین معبد باشد]، در تلمود (تورات شفاهی) از مشاجره و نزاع میان دو دانشمند یهودی بر سر جهت قرار گرفتن شمعدان سخن به میان آمده است: راستای قرارگرفتن شمعدان «شمالی-جنوبی» بوده یا «شرقی-غربی»؟ گویا یکی از وقایعنگاران که شاهد تخریب معبد نیز بوده است، آورده که شمعدان مایل قرار گرفته بوده، به سمت «جنوب» و «شرق» [کعبه در جنوبشرقی معبد قرار گرفته است].



سوّم:

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵﴾


چیزی هست که بندهای یک و دو را با سه به هم وصل میکند، آن کلمهی «الله» است. «مِنورَه» نمادِ درختِ زیتونِ مشتعل است؛ همان درختای که «موسی آن را نار دید و نور بود…». موسی «مِنورَه» را به امر پروردگار خویش ساخت. گویی «مِنورَه» نماد است و «نور» نمود و «الله» بود. بین ظاهر  و باطن «مِنورَه» با باطن و ظاهر «الله» ارتباطی ناگسستی است: نام (باطن) او همان صورت (ظاهر) او است و صورت (ظاهر) او همان نام (باطن) او؛ چه او را بخوانی و چه او را به تصویر درآوری، یکی است: شمعدانِ هفتشعله، بوتهی مشتعل، الله



الله نورِ آسمانها و زمین است، اما نورانیّتِ او از نار نیست. نورِ او از ذاتِ او است. کمااینکه نورانیّتِ درختِ زیتون از زَیْتِ آن است: ذاتِ درختِ زیتون، زَیْتِ آن است. او خود نورانی است، حتی اگر شعلهی نار بدان نرسیده باشد. نورانیّتِ نار عارضی است و نورانیّتَ زَیْت ذاتی. نورِ او ورای نورِ نار است: نُورٌ عَلَى نُورٍ. نورِ آن زَیْت ضیاء است و نورِ آن نار، نور: «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا» قرآن به خورشید میگوید «ضیاء» و به ماه میگوید «نور». برای همین است که میگوید «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ».


جایی دیگر میگوید: «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»: «چراغ» ریشهی واژهی سُریانی s̲h̲rāḡā یا s̲h̲rāg̲h̲ā (که با واژهی «شرق» نیز مرتبط است) و واژهی عربی «سراج» است. سراج مجموعهی مصباح و زجاج است. مصباح فتیله است و زجاج گوهریست آسمانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۷
صاد مصطفی